
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست


نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 11 اردیبهشت1388 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت
گفتم : مجنونم گفتي : باش گفتم : مجنون توام ليلي گفتي : باش گفتم : چاره چيست ؟


گفتي : انتظار

نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت


با خون اسمتو نوشتم تا بگم تو نازنینی
برای این دل تنها تو هنوز عزیزترینی
اگه حتی یه ستاره نباشه تو شب تارم
تو شهاب آسمونی تو همیشه بهترینی
اگه صدتا قاصدک بنویسن از تو بد
اینو فریاد می زنم که تو مهربو نترینی
هر چی آواز تو دنیا همه ی ترانه های رو لبها
می شنوم ولی می دونم که تو دلنشین ترینی
اگه حتی همه دنیا برسن به داد من
برای قلب شکسته تو پناه آخرینی



خسته جان بودم که جان شد با من او
بهر کس جز او در این دل جا نبود
باش با او یاد تو ما را بس است...




عاقبت تنهایی

بزار خیال کنم
هنوز ترانه هامو می شنوی،
هنوز هوامو داریو، هنوز صدامو میشنوی
بزار خیال کنم
هنوز یه لحظه از نیازتم،
اگه تمومه قصه مون، هنوز ترانه سازتم
بزار خیال کنم
هنوز پر از تب و تاب منی،
روزا به فکر دیدنم، شبا پر از خواب منی
بزار خیال کنم
هنوز توو دل تنگی هات غروب که میشه یاد من میفتی،
تویی که قصه طلوع عشقو گفتی اما دوست دارم رو نگفتی
بزار خیال کنم
منم اونکه دلت تنگ براش، اونکه وقتی تنهایی پر میشی از
خاطره هاش اونکه هنوز دوسش داری ، اونکه هنوز هم نفسه
بزار خیال کنم
منم اونیکه بودنش بسه ، دوباره فال حافظو دوباره تویه فالمی
بزار خیال کنم
بزار اگر چه بی خیالمی ،اگر چه بی خیالمی

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
ایمردم تابوتم را در کوهسار ها بسازید هر کجا که ارام گرفت آنجا را آرامگاهم قرار دهید
پارچه ی سفیدی بروی تابوتم بکشید تا همه بدانند قلبم سیاهی را دوست ندارد
دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند آنچه را که می خواستم به آن نرسیدم
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند همیشه چشم به راه دلداربودم
به دوستان بگویید براییم گل نیاورندچون گلی در قلبم روییده که هرگز پژمرده نخواهد شد
تکه یخی بر روی قبرم بگذارید تا بر اثر تابش افتاب ذوب شود و بجای دلدارم اشک بریزد
من به مرگم راضییم اما نمی آید اجل پس چنین است کز اجل هم ناز می بایید کشید

روی سنگ قبرم بنویسید که دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش
که او زاده ی غم بود ز غم های جهان گشته فراموش

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

آرزو دارم شبي عاشق شوي... آرزو دارم بفهمي درد را... تلخي برخوردهاي سرد را... مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني... مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني... مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني


بگذار گريه کنم ...
نه براي تو
براي عشقي که مرده است
بگذار گريه کنم ...
.نه براي تو
براي صداقت که کمرنگ شده است
بگذار گريه کنم...
نه براي تو
براي غمها که يکنواخت شده است
بگذار گريه کنم
نه براي تو
براي آرزوها که از بين رفته اند
بگذار گريه کنم ...
نه براي تو
براي محبت ها که ساکت شده اند
بگذار گريه کنم...
نه براي تو
.براي آدميان که بي تفاوت شده
....
بگزار گریه کنم...
بگزار گریه کنم...
بگزار گریه کنم...
بگزار گریه کنم...
.بگزار گریه کنم....
بگزار گریه کنم...
...

ای کاش می شد همه شعرها را نوشت
حتی این که من به تو فقط عادت کرده ام
و تو همیشه دروغ می گویی...
نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت


مي دانيم روزي جدا خواهيم شد
اما شاديم که هنوز با هم هستيم


نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY